ناگفته‌هايي در باره زندگاني مختومقلي

مختومقلي به روايت مرحوم « قره ايشان»
قره ايشان، يكي از نبيره‌هاي دولت محمد آزادی مي‌باشد كه وي در هنگام حيات اطلاعات خوبي در خصوص زنگاني مختومقلي در حافظه داشت. بدين جهت وي را كه گرچه سواد آنچناني نداشت، تاريخ متحرك مختومقلي و قوم گركز مي‌ناميدند. وي از دوران كودكي به زندگي و مبارزات مختومقلي علاقمند شده بود و براي جمع آوري و كسب اطلاعات در اين مورد، نزد خويشان و همه كساني كه در نقاط مختلف تركمن صحرا بودند، كه به‌نوعي از زندگاني مختومقلي اطلاعاتي داشتند، مي‌رفت و با آنان هم‌صحبت مي‌شد.
قره ايشان، شخصيتي متين و آرامي داشت. اطلاعاتش جالب و شنيدني بود، هر چند ممكن است برخي از اطلاعات وي واقعيت تاريخي هم نداشته باشد، اما اين اطلاعات كه نقل قول ديگران بود، در نوع خود جالب و شنيدني بود. من حدود 40 سال پيش وي را در گرگان ديدم و گفتگويي انجام شد كه در اين فرصت خلاصه آن گفتگو تقديم خوانندگان مي‌شود. وي نقل مي‌كند:

- 1 حدود 50 سال پيش در ميان تيره گركز، زني به نام «تاجيم بي‌بي» زندگي مي‌كرد كه وي درباره زندگي و مبارزات مختومقلي اطلاعات زيادي داشت. تاجيم بي‌بي و تمام ريش سفيدان قبيله گركز، حرفها و دانسته‌هاي خود راجع به‌مختومقلي را از قول زني به‌نام «تاج حاللي قارّي» بيان مي‌‌كردند. اين زن در زمان كودكي، زبيده خواهر مختومقلي را به‌چشم خود ديده بود و از آن طريق اطلاعات زيادي راجع به‌شاعر به‌دست آورده و آنرا در بين مردم بازگو كرده بود. مي‌توان گفت كه اطلاعات آن زن زير بناي تمام دانسته‌هاي مردم اين منطقه در مورد مختومقلي است. بنا به‌روايت خانم تاج حاللي قاري، مختومقلي در روستاي آجي قوشان در شرق گنبد قابوس به‌دنيا آمده است. اين خانم گفته است: هنگامي كه دختري 9 ساله بوده، در آبادي آنان مراسم جشن و شادي برپا مي شود و تمام افراد محل از صبح زود به محل برگزاري جشن مي روند. خانواده مختومقلي هم به همراه مردم به‌آن محل مي‌روند. قاري ملا (پدر مختومقلي)، موقع رفتن به آن جشن، مختومقلي را كه نوجواني بوده، از خواب بيدار نمي‌كند و او در خانه تنها مي‌ماند. مختومقلي خواب مي بيند و در آن هنگام وحشت زده از خواب بيدار مي‌شود و بعد به‌طرف محلي كه جشن برقرار بوده، نزد پدرش مي‌دود. وقتي كه به آن محل مي رسد، دهانش كف كرده بود و عرق از سر و رويش سرازير مي‌شده و از ترس رنگش پريده بود. وي در آن هنگام سعي مي‌كرد حرف بزند، اما زبانش بند آمده بود. پدرش قاري ملا ( دولت محمد) به سويش مي آيد و با نگراني از حالش خبر مي‌گيرد. آنگاه مختومقلي پس از مدتي، آرامش خود را باز مي يابد و آنچه را كه در خواب ديده بود، در قالب شعري براي پدرش و ديگران اينگونه بيان مي‌كند:
برگيجه ياتيرديم تونينگ يارينده
بير تورت آتلي گليب تور غيل ديدي لر
خبريمز بار سنگا فرصت جاينده
شول يرده أرلر بار گورگيل ديدي لر...
ترجمه:
شبي خوابيده بودم كه در نيمه‌هاي شب
چهار سوار آمدند و گفتند: برخيز زجا
ما در فرصت مناسب، برايتان خبري داريم
در آنجا مردان الهي هست، مشاهده كنيد
مي‌گويند اين شعر، اولين شعري است كه مختومقلي سروده .
- 2 شاعر در دوران كودكي ضمن چرانيدن گوسفندان مردم محل، از محضر و مكتب خانه پدرش دولت محمد آزادي كه از روحانيون و عالمان ديني مشهور آن دوره بوده، فيض مي برد و از همان كودكي با مفاهيم اسلامي و قرآن آشنا مي‌شود. به طوري كه شاعر در اين باره گفته است:
دعا قيلسام جبر و جفا اكثر دور
علم او گره‌دن استاد قبلام پدر دور
ترجمه:
اگر دعا كنم جبر و جفا بسيار است
كسي كه اولين بار به من علم آموخت استاد و قبله گاهم پدر بود.
-3 مختومقلي پس از كسب معلومات اوليه، براي ادامه تحصيل به بخارا مي رود و در مدرسه «گوگل داش» تحصيلات خود را ادامه مي‌دهد. وي در اين سفر و براي ادامه تحصيل خود از كمك مالي دايي هاي خود بهره مند مي شود.
- 4 شخصي بنام « بركلي آقا» از اقوام خانم تاج حاللي قاري بود كه من او را از نزديك ديدم و با او هم صحبت شدم. او روايت مي‌كرد: مختومقلي در سفر به هندوستان با تجار و بازرگانان كشورهاي مختلف از جمله با تعدادي از سوداگران اروپايي آشنا مي شود. در آن زمان كشور هندوستان تحت سلطه انگليسي ها بوده است.
- 5 مختومقلي با آگاهي از پيشرفت هاي علمي و صنعتي كشورهاي اروپايي، پيش گويي مي‌كند كه روزي اين پيشرفتها در ميان قبايل تركمن نيز رخ خواهد داد و آن را در اشعار خود مي‌آورد كه درك اين اشعار براي چادرنشينان آن دوره بسيار مشكل بوده است.
- 6 شاعر در دوران نوجواني با دخترخاله اش بنام «منگلي» در مكتب خانه زادگاهشان درس مي خواند و آنها به تدريج نسبت به هم عشق مي ورزند.
- 7 پدر منگلي « مدد پهلوان» و برادرش « بگمراد» نام داشتند. خانواده آنان در منطقه‌اي بنام «آق شور» كه در حوالي «آجي قوشان» قرار داشت، زندگي مي كرد.
-8 مختومقلي و منگلي بدون در نظر گرفتن عقايد افراد خانواده خود، قرار ازدواج مي‌گذارند كه در اين ايام برادران مختومقلي به نامهاي محمد صفا و عبدا... در راه سفر به افغانستان كشته مي شوند.
-9 خانواده منگلي با ازدواج اين دو مخالفت مي‌كنند. پس از آن منگلي را به زور به ازدواج شخصي به نام « شيخم چرپك» در مي آورند.
-10 مختومقلي بعد از سه سال تحصيل در حوزه علميه شير غازي با سرودن شعر« خوش قال گؤزل شيرغازي» (خداحافظ شيرغازي عزيز)، آن محل را به سوي زادگاهش، ايران ترك مي‌كند.
-11 نقل است در زمان مختومقلي روحاني اي به‌نام « زمان ايشان» زندگي مي‌كرد. او روزي با گرفتن رشوه، باعث مرگ تعدادي از تجار شده بود و مختومقلي با شنيدن اين خبر به او گفته است: تو زمان ايشان نيستي، بلكه زمان قصاب هستي.
-12 مختومقلي به همراه مادرش ارازگل و چند تن از بستگان و ديگر افراد طايفه اش اسير مي‌شوند و در زندان مشهد مي ماند. مي‌گويند در آن زندان به پاي اسيران زنجير مي بستند تا مبادا فرار كنند. در ان موقع زندانبان به‌پاي مختومقلي زنجير مي بست، اما همان شب قفل زنجير باز مي شد.
- 13 اراز گل از زندان آزاد مي شود. در هنگام آزادي از او مي پرسند كه چه كس ديگري با شما در زندان است تا او را هم آزاد كنيم. ارازگل جواب مي دهد: در اين زندان داماد و پسرم زنداني هستند. اگر ممكن است هر دوي آنها را آزاد كنيد تا با خودم ببرم. رئيس زندان مي‌گويد: فقط يك نفر مي‌تواند آزاد شود، دامادت و يا فرزندت، كدام يكي را طلب مي‌كنيد؟ ارازگل آزاد شدن دامادش را طلب مي‌كند و رئيس زندان از كار او تعجب مي‌كند و علت را مي پرسد. ارازگل مي‌گويد: دامادم چوپان و آدم بسيار ساده اي است، او تا به حال به غير از روستايش جاي ديگري را نديده و بدون شك از تنهايي و غصه دق خواهد كرد؛ اما پسرم شاعر و مردي تواناست، او هر جا كه باشد گليم خودش را از آب بيرون خواهد آورد و بعد او با دامادش به زادگاهش برمي گردد.
- 13بنا به روايت تاج حاللي قاري، زبيده خواهر مختومقلي، زني بود لاغر اندام و زرد چهره و سن زيادي هم نداشت. او چادر آبي به سر مي كرد و جامه اي مي پوشيد كه از پشم شتر بافته شده بود. وي زبيده را در 7-6 سالگي ديده بود.
- 14 مي‌گويند زنداني شدن مختومقلي با دسيسه و توطئه خان عليخان صورت گرفته است. زيرا او مي‌خواسته است كه مختومقلي بايد از منگلي دور بماند تا او بتواند با خيال راحت منگلي را به عقد پسرش در آورد.
-15 شاعر آخرين دقايق عمرش را در كنار كوه « سونگي داغ» بوده، همانجايي كه مختومقلي بيشتر سالهاي عمرش را در دامنه‌هاي آن سپري كرده است. او در آخرين لحظه هاي عمرش در كنار چشمه « عباساري» مي نشيند و به‌كوهها و طبيعت اطراف خود نگاه مي كند و به‌گذر عمر مي انديشد و سپس در همان محل ديده از جهان فرو مي بندد. مي‌گويند وي قبل از مرگ، در همان موقع شعر «نالار گورينر»(چه ‌ها كه ديده مي‌شود) را مي‌سرايد كه اين اين شعر آخرين شعر شاعر محسوب مي‌شود. بعد دوستان و خويشان مختومقلي جسد وي را سوار بر شتر مي‌كنند و بنا به وصيتش به آق تقاي مي برند و در كنار آرامگاه پدرش دولت محمد آزادي به خاك مي سپارند.

زيبا، مثل پنجه‌ی آفتاب

اگر کسي ترکمن نبود و غريبه ‌بود و مي‌آمد خانه‌ي اوزين‌مراد و عروسش را مي‌ديد که با ايما و اشاره با پدرشوهر يا مادرشوهرش حرف مي‌زند، مي‌گفت لابد عروسش يا لال است يا لکنت زبان دارد و خجالت مي‌کشد حرف بزند. اگر هم مي‌ديد مدام گوشه‌ي چارقدش لاي دندانش است و براي اطرافيان اندکي از صورتش و براي پدرشوهر و مادرشوهرش نيمي از صورتش را پنهان مي‌کند، اگر نمي‌گفت عادت و رسم، حتم مي‌گفت لابد بريدگي زخمي کهنه با ظاهري زننده در گوشه‌ي لبانش دارد و نمي‌خواهد کسي آن را ببيند. اگر هم وارد خانه مي‌شد و چشمش مي‌افتاد به عکس پسر اوزين‌مراد که روي ديوار آويزان بود و هيبت مردانه‌اش را مي‌ديد، حتم ناخودآگاه آهي مي‌کشيد و مي‌گفت گوشه‌ي دلش که: «سالهاست سر بي‌موي اوزين‌مراد، کلاه بزرگي رفته و عروسي لال و صورت کبود، نصيبش شده.»

فقط بچه‌هاي کم سن و سال روستا مي‌دانستند که اين گونه نيست. همانهايي که عروس اوزين‌مراد نيازي نبود از آنها رو بگيرد. از بزرگترها، تنها کسي که اين را مي‌دانست، فقط شوهرش بود. او مي‌دانست که صورت زنش مثل پنجه‌ي آفتاب است. فقط او بود که مي‌دانست اگر زنش زبانش را بچرخاند و حرفي بزند، صدايش چنان نرم و خوش آهنگ است که اگر کسي مي‌شنيد، ديگر صداي بلبل برايش زيبا نبود و وقتي صداي زيبايي مي‌‌شنيد، نمي‌گفت «مثل بلبل» و مي‌گفت: «مثل صداي آلتين».

ادامه نوشته

حاجي قولاق

 
تركمنها ضرب المثلي دارند كه مضمون آن اين است: وقتي بخشي ها زياد مي شوند، سعادت به ايل روي آورده است.
تركمنها داستاني دارند به نام «حاجي قولاق»، درست تر آن كه مقامي دارند به اين نام.
مي گويند حاجي قولاق، بخشي جواني بود كه دل در گرو مهر يكي از دخترهاي ايل داشت، خان اما مي خواست اين بخشي جوان، اين صندوقچه موسيقي و شعر، داماد او بشود. حاجي قولاق با همه توان مي كوشيد تا خود را تيررس خواسته خان دور نگه دارد تا ناچار نشود مهرش را جز براي دلدارش خرج كند. خان كه امتناع بخشي را مي بيند، كينه اي عميق از حاجي قولاق به دل مي گيرد.
زمان مي گذرد. خان و حاجي قولاق هر كدام منتظرند ببينند روزگار، چه سرنوشتي را براي شان رقم زده است.
شبي خان، در خواب، نغمه دوتاري را مي شنود كه مقامي ناشناخته اما سحر انگيز را مي نوازد. خان از خواب بيدار مي شود و دستور مي دهد تا حاجي قولاق را حاضر كنند. بخشي جوان حاضر مي شود و خان از او مي خواهد تا مقامي را كه در خواب شنيده، بنوازد و بخشي جوان دوتارش را به دست مي گيرد و مي نوازد...
سه روز، حاجي قولاق با دوتار، مقامهاي مختلفي را مي زند اما خان نمي تواند آن نغمه مسحور كننده را دوباره بشنود. بخشي جوان مي نوازد و مي نوازد و مي نوازد.
سرانجام خان سرخورده از دست نيافتن به آن چه در خواب شنيده و كينه دار از امتناع بخشي، دستور مي دهد تا دست هاي حاجي قولاق را قطع كنند.
حاجي قولاق جانش را بر سر عشقش و دوتارش مي گذارد و به افسانه ها مي پيوندد

ايله دولت گلر بولسا بخشي بيلن اوزان گلر

دولت ايلدن قاچار بولسا ملا بيلن توزان گلر

آق بوبك

در روزگاران گذشته، در بين قبايل قزاق چنين رسم بوده است كه، هنرمندان و استادكاران دوره گرد، توسط افراد متمول، براي تهيه انواع صندوق‌هاي زيبا، انگشتري،گردن بند، كفش و چكمه‌هاي زيبا براي عروسي دختران جوانشان دعوت مي‌شدند، تا آنان در تهيه جهيزيه نوعروس و در تهيه وسايل زندگي كمك كنند. در آن زمان، مثل زمان حاضر، وسايل و جهيزيه نو عروسان از بازار خريداري نمي‌شده، بلكه اين وسائل با دعوت از همين استادكاران ماهر و چيره دست، درمنزل آنان تهيه و آماده مي‌شده است. در آن سال‌ها اين استادكاران، تا زمان ساخت و تكميل لوازم عروسي، به‌مدت چند روز و گاهاً چند ماه در منزل پدر عروس اقامت مي‌كردند تا كار به اتمام برسد و كليه وسايل عروس آماده شود.
در آن سال‌ها، يكي از همين هنرمندان جوان و دوره گرد، بنام «غايب»، از طايفه «بئگي»، براي تهيه جهيزيه دختر، در منزل «يس‌جان» ساكن مي‌شود.
ادامه نوشته

آیرق مقامی

فرشتگان بر شتران بار زر و طلا می آورند

در بگشا تا نور به درون آید

 

از ترکمن پرسیدند  از چه  رو نوای سازت  پرسوزاست ؟  پاسخ داد نوای اسارت همیشه اندوهبار  است  . ترکمن  همیشه اسیر  بوده است . اسیر حکومت ها ، اسیر طوایف دیگر  و اسیر سنت ها  و قیود خود . ترکمن  برای هر چیز داستانی دارد . و دوتار  این مونس غم ها نیز نمی تواند  بدون اسطوره ای باشد . داستان دوتار  ( تام درای ) داستان لذت  شنیدن  موسیقی و تعارض  آن با مذهب  است .

بنا بر  روایت  روزگاری چوپانی  ماهها  و سالها ، هرگاه  گله را به صحرا  می برد نیم روز  خستگی را در پناه  تک درختی  می آسود . روزی درخت  خشکید . چوپان به خاطر   از دست دادن یار سالیان دراز اندوهگین  شده می گریست . دانائی به او رسید  و گفت  غمگین مباش  که از تنه  این یار  دیرین تورا یاری  سازم  که گاه شادی  و غم مونس  باشد  و چنین بود  که تار را ساخت .

ونیز گفتند  باباقنبر ( مربی اسب  حضرت علی )  دوتار  را از تنه  درختی خشک شده در  بیابان ساخت  ،  اما هر نخی  بر آن گذاشت صدائی  از تار برنخاست . تا آنکه  از نخ ابریشم  برایش زهی ساخت . دوستی بدو رسیدهنگام آن ساز پرسید ، پاسخ شنید «تام دره » (  پخته  شده )  و آن دوست  چون ساز برداشت و با نوائی  بزد با خود گفت «آیرلب،آیرلب، قوشان »  سالها جدائی  و اکنون وصل . واین داستان ، داستان کرم ابریشم  است  که چون برگ  درخت توت  را عاشق  است  هر کجا  باشد  آن را می یابد :

 

وآندو چون سوختند  عشق را لایق شدند و نوای تار چیزی نیست مگر نوای  وصل  عاشق  و معشوق .

ورسالت  عظیم  بخشی ( نوازنده  ترکمن )  حفظ روایات  و داستانهای باستانی  قوم و روایت  حواد ث زندگانی ، تاریخ ، فرهنگ  و حماسه های ترکمن است  . در گذشته  ها چنین رسم  بود که  در آغار داستان را می گفتند  و سپس بر تار زخمه می زدند .

روزگاری نوازنده ای  بود که در جهان بزرگ چیزی نداشت جز دختری غنچه نام  بدنهادان  به دروغ او را پیش پدر  آلوده جلوه داده ند  و پدر بدون  توجه به سوگند های دخترک  شبانگاهی  با خنجر  غنچه اش را پرپر  کرد . آنگاه که بی گناهی  دختر بر او آشکار شد تنها  و بی کس آهنگ جدائی  را ساخت  که چون  نوای آن بر سر می خیزد  قلب در میان  پنجه  اندوه فشرده  می شود و یاس بی فرجام پدر از جگر ناله  سر می دهد .

پادشاهی را مرضی رسیده بود که سخن گفتن  نمی توانست . حکما هر چه  می توانستند  در حق او ادا کردند  بی آنکه نتیجه ای حاصل آید . آنگاه دست به دامان مردی بخش بنام نور محمد  شد ند. نور محمد  را پیش  شاه آورده . اورا امر به تار زدن  کردند . بخشی  دو شبانه روز  می نواخت اما شاه  هم چنان  خاموش بود . بخشی دیگر خسته  شده بود . ولی آنگاه  به او  الهام شد چنان زیبا که شاه به زبان  آمده پرسید  که این چه آهنگی  است ،  از آن هنگام این نوا  را «شاه دلی » ( زبان شاه ) گویند .

یکصد و یازده سال پیش از این  یکی  از خان های بجنود  به نام یارمحمد  خان در نبردی  عده ای ترکمن را اسیر  گرفت . خویشان  اسرا هر کدام  سعی کردند  با دادن مال و رمه و شتر و با جواهرات  اسیر خود را آزاد نمایند  هنگامی  که ترکمن ها  با این  هدایا برای آزاد کردن  اسریشان راه افتادند .

« شکر بخشی » که تهیدست بود با دوتارش آمد . خان چپ  دست و کج دهان  با اطرافیانش منتظر بودند و چون  اورا دیدند  ابتدا مسخره اش  کردند  و سپس  او را دعوت  به مسابقه خان قرار دادند  و گفتند چنانچه پیروز نشود  سر خود را  نیز بر باد خواهد  داد .

مسابقه پر شور  آغاز شد  و دو بخشی  پا به پای یکدیگر  می نواختند  و هیچ کدام  بر دیگری  برتری  نداشت . به ناگاه  آهنگی  به خاطر شکر بخشی  آمد ، آن چنان  زیبا که خان دوستدار موسیقی اسرا را بدو بخشید  و آن اهنگ  را « شیرین شکر »  گفتند .

و چون مختومقلی می رسد  اشعاری را می خوانند که با روح ترکمن یکی شده است .

 

مرا ملامت مکن مادر

آنها می آیند  که به ندای من  گوش فرا دارند

آنها میهمان  چشمان من هستند

جرعه ای خواهند نوشید

 وبرای همیشه خواهند رفت

باغ میهمان پائیز است

وجوان میهمان زانوان خود

و من این زندگی  پنج روزه را به چیزی  نمی گیرم

آه یاران من

مرد محبوب من  گرسنه را سیر می کند

وجانش را در راه خدای  خویش میدهد.

و با بی عدالتی  می جنگد .

 

منابع :

            - کلیات  حضرت مختومقلی  فراغی ،(1343 ) انتشارات مطبوعاتی قابوس ، گنبد کاووس ، چاپ چهارم .

            - نصرالله کسرائیان ، زیبا عرشی (1370).ترکمن های ایران .تهران ص (26)


مرزهای بی انتها...

نمیدونم این روزا چرا اینجوریه؟!

اول فکر میکردم فقط خودم اینجوریم ولی بعدش دیدم این روزا واسه اکثر آدما دلگیره شاید واسه همین به سرم زد یکم اینجا بنویسم

اینجا یه قسمت دنج از قلب منه یه قسمت خاص!

واسه همین چیزایی که توش مینویسم احساسم رو به طور غیر مستقیم نشون میده واسه همینم هیچوقت نخواستم احساساتمو واضح توش نشون بدم چون فکر میکردم چنین چیزی مربوط به این قسمت نمیشه!

اینکه آدم قلبش رو مرز بندی کنه کار عجیبیه! معمولا بین منطق و احساس یه مرزی وجود داره اما واقعا احساسات آدمم نیاز به مرز بندی داره؟!

داشتن مرز و چهارچوب چیزیه که من توی تمام کارهام دلم میخواد داشته باشم و حفظش کنم چون بهش اعتقاد دارم و نظرم اینه که این مرز بندی ها از افراط و تفریط جلوگیری میکنن و یه جور اعتدال به کارها و عملکرد ما میدن

اما یه وقتایی آدم دوست داره همه ی مرزها رو از بین ببره و فقط کاری رو انجام بده که دلش بهش میگه

غلبه بر احساس واسه بیشتر آدما راحت نیست همونجور که زیر پا گذاشتن منطق واسه یه سری از ادما سخته!

و من جزء همین دسته م! انکار نمیکنم که آدم احساساتی ای هستم چون غیر قابل انکاره ولی معمولا تو تصمیم گیری هام (مخصوصا تصمیم گیری های جدی و بزرگم) به حرف دلم گوش نمیدم چون ترجیح میدم کاری رو انجام بدم که منطقم تائیدش کنه!

و همین باعث میشه خیلی وقتا دلم بخواد همه ی مرزها رو بشکنم و کاری رو انجام بدم که دلم بخواد!

تبعیت از عقل شباهتش با احساس اینه که در هر دو مورد آدم از خودش راضیه چون توی تبعیت از احساس کاری رو انجام داده که دلش خواسته و توی تبعیت از عقل کاری رو انجام داده که عاقلانه بوده تفاوتش اینه که این دوتا خیلی وقتا همدیگرو نقض میکنن!

خوش به حال کسی که تو شرایطی باشه که هر دوی اینا تائیدش کنن اونوقت دیگه نیازی به شکستن مرز بندی ها نیست!

 

پ.ن: دلم میخواد همه ی مرزها رو بشکنم و جوری باشم که دلم میخواد!!

شیشه ی پنجره را باران شست! از دل تنگ من اما چه کسی نقش ترا خواهد شست؟

میگویند آنان که بسیار گریستند عاقبت خندیدند!

آنان که بسیار غمگین بودند عاقبت شاد شدند!

من بسیار گریستم , بسیار بیتاب شدم  و بسیار شکستم پس چرا نخندیدم؟! چرا هیچ حس شادی به قلبم نفوذ نکرد؟ و چرا رویای یک شب آرام و بی دغدغه به سراغم نیامد؟!

زمان هایی آمد که رفتن بهانه ام بود و پس از آن ماندن!

زیرا میدانستم چه آن زمان که میروم و چه آنگاه که میمانم اسیر سردرگمی های درونم خواهم بود!

گاهی میدانم چه میخواهم و چه کنم که شادی به سراغم بیاید اما باز هم چیزی کم است... و من باز هم نمیدانم چرا شاد نیستم!!

همیشه اندیشیدم که آنچه هستم ثمره ی آن است که انجام داده ام خواه غلط یا درست... اما مگر میشود همیشه غلط بود؟!! پس نفوذ تقدیر چه خواهد شد؟!

از اینکه قلبم این بار نیز غمگین است خسته نیستم بلکه از این تکرار خسته ام,  از این کسالت , از این ملالت و از تمام واژگانی که برای آن ترادف دارند...

حتی آنگاه که زیبا میبینم و از زیبایی ها شاد میشوم باز هم این نقص محسوس است...و نمی گذارد قلبم آرام گیرد

نمیدانم... نمیدانم این دل چه میخواهد؟!!!