سرنوشت محمد صفا برادر گمشده مختومقلی

مروزه تمام پژوهشگران و مختومقلی شناسان اعم از ترکمن یا غیر ترکمن ایرانی و یا غیر ایرانی در بارهدو لت محمد ازادی

و خانواده اش اطلاعاتی یکسان دارند و نوشته های انان درباره زندگانی این عالم ربانی و خانواده وی خصوصا در باره تلاشهای انان در نشر و توسعه فرهنگ اسلامی و کتابهایی که نوشته اند متفق القول هستند. در و.اقع این  نوشته ها وگفته ها با هم مطابقت دارد و در این مورد نقطه افتراق یا دو گانگی وجود ندارد .

بر اساس این اطلاعات دولت محمد ازادی دارای دو همسر بوده است که همسر اول او اوراز گل نام داشته که وی از این همسر خود دارای شش پسر به نامهای :عبدالله  محمد صفا  مختومقلی  قاهر قلی  قل جه و سید و سه دختر به نامهای زبیده خرما و اراز گل میشود .از همسر دوم خود که یک خانم قزاق بوده است دارای دو پسر به نامهای یاری و چاقی میشود.بر اساس این معلومات ارائه شده از عبدالله محمد صفا و سید فرزندی نام برده نمیشود انان احتمالا ازدواج نکرده و فرزند دار نشده اند و اگر هم بوده باشند اطلاعاتدرستی باقی نمانده است .از قلجه فرزندی به نام اناش و از یاری فرزندی فرزندی به نام غولبی و از چاقی فرزندی به نام علی به دنیا  می ایند اما از نسل انان خبری نیست و گویا انان وارد عرصه ادبیات و فعالیتهای اجتماعی نشده اند و اگر هم اطلاعاتی بوده باشد در دسترس نمی باشد .بر اساس این پژوهشها مختومقلی صاحب دو فرزند به نامهای ابراهیم و ملا بابک (ساری بابک)میشود به علت شیوع بیماری مسری در محل تلف میشوند بنابر این اجاق علمی و حوزوی دولت محمد ازادی توسط اولادان قاهر قلی زنده و توسط فروزان حفظ میشود.

از قاهر قلی فرزندی به نام قره جه ملا و از او فرزندی به نام نظر محمد و از او فرزندی به نام انا قربان اخوند و از او فرزندی به نام محمد اخوند و از او فرزندی به نام حاج انا قربان اخوند محمدی معروف به عطا محمد ایشان محمدی به زمان حال میرسد و در طول سالهای گذشته این افراد "اجاق" خانواده دولت محمد ازادی را روشن نگه داشته اند.عطا ایشان محمدی یادگار دولت محمد و مختومقلی بود که با خانواده و بستگان خود در روستای گرکز جرگلان زندگی میکرد که متاسفانه وی در خرداد ماه سال 1384 رحلت کرد و اکنون فرزند او عبا ایشان  محمدی به عنوان جانشین و نگاه دارنده مسجد و حوزه علمیه عطا ایشان و میراث دار مختومقلی و دولت محمد ازادی به اتفاق برادران و فرزندان خویش در ان روستا زندگی میکند و اجاق خاندان دو لت محمد و مختومقلی را شعله ور نگاه داشته اند.

سرنوشت محمد صفا

در بعضی از نوشته های محققان امده است که محمد صفا به اتفاق برادرش عبدالله به کمک احمد شاه درانی به افغانستان  میروند و در بین راه در حمله دشمنان در خراسان کشته میشوند .اما بر اساس قرائن و شواهد موجود عبدالله در بین راه کشته میشود و این خبر به دولت محمد میرسد اما از محمد صفا خبری نمیرسد و کسی هم نمیداند او کشته  شده یا اسیر گشته است و خلاصه معلوم نمیشود که چه سرنوشتی برای او رقم خورده است اما همه اورا جزء گمشدگان تلقی میکنند .بر خی عقیده دارند که محمد صفا و عبدالله هر دو به دنبال خبر پیگیری چودر خان میروند و بعد عبدالله کشته میشود و محمد صفا گم میشود .در هر حال همه متفق القول هستند که محمد صفا و عبدالله به اتفاق چودر خان و یا برای پیگیری خبر انان به طرف افغانستان میروند و در خراسان با حمله دشمنان روبرو میوند و در انجا عبدالله کشته شده و محمدصفا مفقود میگردد.و این مطالب در اثار اغلب محققان تاکید شده است.مختومقلی وقتی که در خیوه مشغول تحصیل بود یک کاروان از گرگان میرسد و نامه ای به اوم میرساند در نامه اشاره شده که چودر خان و دوستانش بیش از یکسال بود که از حاجی قوشان حرکت کرده و هنوز هم برنگشته بودند.انان در یورش ناگهانی راهزنان به چودر خان همگی کشته شده بودند و تنها دونفر از انها به نام مهدی دوست مختومقلی خود رانجات داده و به حاجی قوشان رسانده است و برادر دیگر مختومقلی (محمد صفا )با گروه دیگری رفته و خبری از او نیست .مختومقلی از خیوه به طرف گرگان حرکت کردهو در بین راه خبرهای ناگوار دیگری از مرگ برادر و دوست دیرینه خود چودر خان به وی میرسدو حالا او دل نگران محمد صفا بود .دولت محمد بیشتر جای خالی محمد صفا را احساس میکرد او همیشه بیل به دست در تمام کار های کشاورزی پیش قدم بود به قول عبدالله وقتی که محمد صفا به دنیا امد خداوند در دستان او بیل گذاشته بود و وقتی مختومقلی به دنیا امد خداوند در دستانش قلم گذاشته بود .مختومقلی میخواست به دنبال یافتن برادرانش به مشهد برود دولت محمد گفت :من اجازه نمیدهم اول عبدالله سپس محمد صفا و حالا نوبت تو باشد . مختومقلی در فراق دو برادر خود شعر "بولار گلمدی" را سروده است.و در فراق از دست دادن دوستش چود خان نیز شعری گفته و در ان شعر از شهر کرمان و یزد سخن میگوید و ردپایی از محمد صفا در این شهر میدهد.

بارسه پایی بلی سلطان ده خانده

ایللر بیلمان قاللدی ارمان ده جان ده

قضا دور قسمت دور" یزد ده کرماندا "

مگر تار تدی قانلار چاودیر خان اوچین

باز ماندگان محمد صفا چند سالیست که در اردکان یزد بعد از سالها جدایی و انتظار پیدا شده بودند .قبر محمد صفا در پانزده کیلومتری غرب اردکان در یک قبرستان قدیمی قرار دارد.علی در باره خود میگوید پدرم اسمش جواد مختوم زاده است او فرزند رضا  رضا فرزند محمد  محمد فرزند ابراهیم ابراهیم فرزند محمد  و محمد فرزند مرحوم ربیع  یا همان محمد صفا می باشد جدمان محمد صفا وقتی که به اردکان می اید نام مستعار ربیع را برای خود انتخاب میکند اسم اصلی او محمد صفا فرزند دولت محمد ازادی فرزند مختومقلی یوناچی بوده است.

وصیت پدر

جواد مختوم زاده در تاریخ 9/12/63 به علی وصیت میکند و تاکید بسیار نموده که این حرف بینمان کاملا سری بماند و به کسی از افراد خانواده حتی به همسر و مادرم چیزی گفته نشود و قبل از مرگ به فرزند ارشد خانواده گفته شود و این امانت به کلام او سپرده شود و به این ترتیب این وصیت جدم نسل به نسل در خانواده ما ادامه داشته باشد تا اینکه شرایط مناسب برای گفتن و افشا کردن ان پیش بیاید.این هم خیلی مهم است که پدرم تک فرزند بود و اجداد او همه تک فرزند بودند و حالا من هم تک فرزند هستم .متن وصیت نامه بدین صورت بوده که جدشان محمد صفا که در اینجا با نام مستعار ربیع زندگی کرده است .ترکمن بوده و در سال های دور از ترکمن  صحرا ه اینجا امده است و او فرزند یکی از بزرگان ترکمن بنام دولت محمد فرزند مختومقلی یوناچی می باشد.بعد همه باز ماندگان وی در اینجا مخفیانه زندگی کرده و ترکمن بودن خود را اشکار نکرده بودند.

شجره نامه محمد صفا در اردکان

محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

ابراهیم ابن محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

رضا ابن ابراهیم ابن محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

محمد ابن رضا ابراهیم ابن محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

جواد ابن محمد ابن رضا ابراهیم ابن محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

علی ابن جواد ابن محمد ابن رضا ابراهیم ابن محمد ابن محمد صفا ابن دولت محمد ابن مختومقلی یوناچی

محمد صفا در کرمان

در ان زمان گویا تعدادی از ترکمنها در کرمان بودند و برای خود قلعه ای داشتند و جزء قشون دولتی بودند که در انجا باقی مانده بودند .محمد صفا نشانی قلعه را میگیرد و برای خبر یری از عبدالله به انجا میرود او از افتن عبدالله نا امید شده و بر میگردد. و در بین راه از طریق چاپار ها خبر دار میشود که محمد حسن خان قاجار به ترکمن صحرا حمله کرده و انان را قتل عام میکند و اوضاع ترکمن صحرا بسیار اشفته و نگران کننده است .ا. به راهش ادامه میدهد و به اردکان میرسد و در اینجا میماند محمد صفا به خاطر حملات محمد حسن قاجار به مناطق مختلف ایران اوضاع ایران را بسیار اشفته میبیند و به همین خاطر ترجیح میدهد به طور پنهانی و نا شناخته در اردکان بماند و در میان مردم این شهر زندگی کند او در ان وقتی که پا به اردکان میگذارد اول ماه ربیع الاول بوده است اسم مستعار ربیع را برای خود انتخاب میکند. محمد صفا از ترس قاجار ها نتوانست به ترکمن صحرا برگردد. وبعد در اینجا با دختر خانمی ازدواج میکند و اولاد دار میشود و در نهایت 32 سال در اردکان زندگی میکند و در هنگام مرگ رازش را به پسرش محمد میگوید که او کیست و از کجا امده .محمد صفا به پسرش تاکید مکند این راز را هیچ جا بازگو نکند چون اگر ماموران دولتی بفهمند تو یک ترکمن هستی تو را خواهند کشت .محمد صفا در سن 52 سالگی فوت کرده است بنابراین هنگام امدن به اردکان تنها 20 سال داشته است.

از نکات بسیار جالب پیدا شدن این خانواده مربوط به محمد صفا ایجاد پیوند دوباره بین این افراد است تا جاییکه علی از اردکان دختر خود لیلا را به عقد عبدالله پسر ایشان در گرکز در می اورد و از این اتفاق اظهار خشنودی میکند و در جایی دیگر نویسنده به شباهت عجیب دختر ایشان با دختر علی اقا اشاره میکند که به وقتی دخترش را با نام مهتاب صدا میزند ایشان میگویند اشتباه گرفتی عموجان من جهان هستم .

به کوشش موسی جرجانی

 

مختومقلی فراغی،شاعر وعارف نامی

مختومقلی نامی جاودان ،شاعر و عارف همیشه ی تاریخ است. مختوم(مخدوم)در لغت به معنای خادم وقلی به معنای بنده و مختومقلی یعنی بنده تمام عیار خدا و خادم حق است.قلم زدن درباره چنین انسان والایی بسی دشوار است. زیرا جهان بینی عارفانه و اندیشه های ژرف و شاعرانه مختومقلی فراغی آن چنان عمیق است که محققان و پژوهشگران فرهنگستان های شرق و بویژه ترکمنستان طی حدود هفتاد سال و با صرف هزینه های هنگفت هنوز نتوانسته اند وسعت نگرش این عارف دانا و شاعر شیرین سخن ترکمن را بشناسانند و یا تعبیردرست وجامعی ارائه نداده اند و هر چه گفته اند و می گویند همواره با کلمه تقریباً و تخمیناً همراه بوده است و از این جهت او همانند مولانا ،حافظ و سعدی است.اینکه وی ایرانی بوده جای ویژه دارد و به همین خاطر نگرش و اندیشه هایش نشأ ت گرفته از اسلام وقرآن کریم است و شناساندن این عارف نامی کار و وظیفه به تعویق افتاده پژوهشگران و صاحبنظران متعهّد و متدیّن این سوی مرز است. این حقیقت را نیز فراموش نکنیم که غول دیکتاتوری با مکتب کنونی کمونیزشان طی حدود هفتاد سال کوشید تا عرفان را از دیوان مختومقلی فراغی بزداید و او را اومانیست و بشردوست به جهانیان بشناسانند و این عرفان قومی منطبق با آیه های قدرتمند قرآنی مختومقلی فراغی بود که آن غول متحرّف را به زانو در آورده و امروز با ۳۸۰درجه چرخش اذعان می دارند که مختومقلی فراغی پیش از آن که شاعری اومانیست باشد عارفی با تقوا بود که به کار بستن پندها و نصایحش همانا به جا آوردن فرامین الهی و قرآن کریم است.

محمّد ولی کمینه معروف به ملّا کمینه شاعر معروف قرن نوزدهم ترکمن صحرا  درباره مختومقلی فراغی چنین می گوید«مختومقلی کشتزار وسیع و بیکرانه ی ادبیات ترکمن را طوری درو نموده است که آیندگان (شاعران)چاره ای جز جمع کردن خوشه و دانه های ریخته را ندارند» و حقیقت همین است و مختومقلی پدر ادبیّات ترکمن هر آنچه که لازم بوده گفته و چیزی ناگفته نگذاشته است

                                                                

زندگی نامه مختومقلی فراغی                


مقارن با فتنه و آشوب هاي افشارها ، در شمال خراسان در روستاي گرکز جرگلان که اکنون جزء خاک خراسان شمالي و شهرستان بجنورد است کودکي پا به دنيا نهاد که پدرش او را مخدوم قلي نام نهاد . جد مختوم قلي فراغي ،مختومقلي يوناچي نام داشت (1720-1654 ميلادي) وي بسيار تنگدست و فقير بود و از طريق آهنگري ، زرگري ،چرمسازي ، و  دهقاني گذران روزگار ميکرد . يوناچي در سال 1694 ميلادي يعني در سن 40 سالگي ازدواج کرد و در سال 1700 صاحب پسري شد که او را دولت محمد نام نهادند . دولت محمد به جهت اينکه در سن پيري پدر متولد شد به قرّي ملا يعني ملاي پير شهرت يافت . و
ي آزادي تخلص ميکرد . از او آثاري چون وعظ آزادي ، حکايت جابر انصار ، مناجات و اشعاري چند در قالب غزل ، قصيده و رباعي به يادگار مانده است .دولت محمد پنج پسر داشت و يک دختر ، که مختوم قلي سومين آنهاست . سال تولد مختوم قلي را 1733 ميلادي برابر با 1112شمسي ذکر کرده اند و سال وفات او را 1790 ميلادي يعني 1169شمسي آورده اند وي در زمان وفات 57 سال سن داشته است .
عصر مختوم قلي عصر اغتشاش بود عصر باقي مانده از از خاکستر دوران نادر ، وي در فاصله مرگ نادر و جلوس کريم خان زند در سنين 6 تا 16 سالگي کار چوپاني و دهقاني را و زرگري را تجربه کرد . در همين زمان احمد خان دراني بنيانگذار افغانستان جديد نيز در پي چشم طمع به متصرفات نادر از عوامل اغتشاش در ايران بود به همين منظور از بزرگان ترکمن تقاضاي کمک کرد در نتيجه تعدادي از جوانان ترکمن به فرماندهي چاودير خان به سوي افغانستان گسيل شدند . عبدالله يکي از برادران مختوم قلي نيز با آنها همرا بود که در راه کشته شد . محمد صفا برادر ديگر در جستجوي عبدالله برآمد و او نيز در راه افغانستان به دست دشمنان کشته شد . مختومقلي تاثرات قلبي خود را از اين دو واقعه در طي مرثيه ايي غرّاء با سوز و گدازي تمام بيان کرده است . اما خود مختوقلي ، وي معلومات اوليه خود را نزد پدر فرا گرفت و پس از پدر تحت تعليمات شخصي به نام نياز صالح قرار گرفت و در خدمت اين استاد بود که با علوم ديني مثل فقه ، حديث ، تفسير و کلام آشنا شد . و به مطالعه تاريخ قصص قرآن و عقايد فرزانگان پرداخت . شوق دروني او را بر آن داشت که از مدرسه ادريس بابا در محل قزل آياق به بخارا برود در بخارا با نوري کاظم بن باهر آشنا شد که براي تدريس دعوت شده بود . اين آشنايي منجر به دوستي عميق بين آنها شد . با پيدا شدن دو دستگي بين طلاب ، ابتدا نوري و سپس مختومقلي بخارا را ترک گفتند و راه افغانستان و هندوستان را در پيش گرفتند . مختومقلي در طي اين سفر که 6 سال طول کشيد بعد از سير و سياحت در هندوستان از طريق کابل به ازبکستان و سپس ترکمنستان رفت و با سفارش مدرسين مدرسه خواجه احمد يساوي براي تحصيل عازم مدرسه شيرغازي شد که در شهر خيوه قرار داشت . مختومقلي در مدرسه شير غازي با علوم و ادبيات شرق آشنا شد و در سال دوم تحصيل بود که استاد اورا خليفه خود کرد . وي پس از سه سال مدرسه شير غازي را ترک گفت و به اطراف اترک آمد و در آنجا ساکن شد و عاقبت نيز در روستاي آق توقاي از توابع شهر مراوه تپه دارفاني را وداع گفت و در همان مکان نيز به خاک سپرده شد . اينک هر ساله در 27 ارديبهشت هر سال مراسم سالروز تولد او با شکوه هرچه تمام تر با حضور شاعران و دوستداران اين شخصيت برجسته از دو کشور ترکمنستان و ايران در همان مکان آرامگاه او برگزار می شود.

منبع:ترکمن استیودنت

بی ‌گمان مختومقلي فراغي يكي از چند شاعر سرآمد ترك است؛ او چونان پيامبري برانگيخته شد و حديث عشق در گوش جان‌ها خواند و دلسوزانه و مشفقانه و عاشقانه به راهنمايي قوم خويش پرداخت و ديري است كه رخ در حجاب خاك كشيده‌ است اما يادگار باوقارش چون آفتاب هنوز بر گنبد دوّار مي‌درخشد. صداقتي ستودني در سروده‌هاي او است كه به سادگي انسان را با خويش هم‌دل مي‌كند و اين صداقت و توفيق ريشه در باوري دارد كه او به حرف‌هاي خود داشت. او رسالت خويش را در قالب شعر به شيواترين وجه ادا كرد. مختومقلي، هيچ پادشاهي را مدح نكرده‌ است اما ذم چرا! او با چنان شهامتي «فتّاح» را اندرز مي‌دهد كه گويي هيچ از جانب پادشاه او را تهديد نمي‌كند و ترسي از اريكه‌ي قدرت در دل او نيست. اما مختومقلي قوم خويش را ستوده است، طبيعت بكر تركمن‌صحرا و گرگان را وصف كرده است و به ستايش خدا و رسول و اولياي او پرداخته است و اين به خاطر آزادگي او است. مختومقلي هرگز دامن لب به ساغر زرّين مي‌ نيالود اما بوسه بر جام بلورين عشق زد و از نخستين عشق پاك خود به «منگلي» تا واپسين عشق خود به حضرت دوست صادق ماند و در اين راه از بسيار چيزها چشم پوشيد و حتي از رسوايي در راه عشق نهراسيد و با شيدايي تمام به دستانسرايي محبوب پرداخت. از اين رو مختومقلي ماندگار و ستودني است. ما از مختومقلي بتي بي‌روح‌وجان در تاقچه خيال خويش نمي‌سازيم؛ مختومقلي حقيقتي زنده و جاويد و جاري در زندگي روز‌مرّه‌ي ما است. او از ميان مردم بر‌آمد و با مردم خويش زيست و با درد و غم و شادي آن‌ها در‌آميخت و در نهايت در دل يك قوم نجيب و حق‌دوست به ابديت پيوست و سندي پرارج از فرهنگ درخشان تركان تركمن را به دست آنان سپرد تا هميشه‌ي تاريخ پايا و پويا و جاودان بمانند. مختومقلي، حنجره‌ي سرخ، سبز و سپيد تركمن است كه خويشتن را سرود و چونان آيينه‌اي است كه تركمنان زيبا در آن به تماشاي خويش مي‌نشينند و چونان بهشتي است كه گاه دلتنگي شاخه‌اي از آن برچيده و مي‌بويند و عطر پاكي و زلالي و زيبايي در جانشان مي‌دود و با ياد خويش شاد و شاداب مي‌شوند و آفتاب عشق و در آنان مي‌دمد. مختومقلي بتي بي‌روح و جان در تاريخچه‌ي خيال ما نيست او حقيقتي زنده و جاويد و جاري در روح زندگي ما است. شناخت من از مختومقلي ديرسال نيست، شايد براي اولين بار نام مبارك مختومقلي فراغي را در كتاب «گذري بر تاريخ ادبيات و لهجه‌هاي زبان تركي»، نوشته‌ي دكتر جواد هيئت ديدم و علاقه‌اي عجيب به او يافتم و در ماه‌ها سراغ ديوانش را از كتاب‌فروشي‌هاي شهر قم گرفتم اما بسياري از كتابفروشان براي اولين بار نام «مختومقلي‌ فراغي» را مي‌شنيدند. تا اينكه بعدها نسخه‌ي چاپ انتشارات «حاجي طلايي» را از «انديشه‌ي نو» به‌دست آوردم و همه‌ي شعرهاي آن را به لهجه‌ي آذربايجاني زبان تركي در‌آوردم. يك‌ماه پيش دوست شاعرم اقای قيچی‌لوئی (جاويد) لطف فرموده و نسخه‌ای كامل از ديوان را برايم تهيه ديد كه هم اكنون مشغول بازخوابيني و آذربايجانجالاشديرماق ديگر اشعار فراغي هستم. من زبان مختومقلي را از خود او آموختم و انس با شعرهايش مرا به دنياي زيبا و جذاب زبان توانمند تركمني برد و آنگاه بسيار افسوس خوردم كه چرا ما از شعرهاي اين شاعر بزرگ و هم‌وطن و همزبان خويش محروم بوده‌ايم! البته اين معضل به خاطر اين‌ است كه ما زبان مادري خويش را در مدرسه به صورت علمي و پايه‌اي نياموخته‌ايم و طبيعتا نمي‌توانسته‌ايم به راحتي با آثار شاعران آذربايجاني انس بگيريم چه رسد به آثار نويسندگان و شاعران ديگر اقوام ترك. از ميان شعرهاي آمده در وب‌لاگ ترجمه‌ي دست و پاشكسته‌اي از شعر فتاح آورده‌ايم. اميد مي‌برم روزهاي آينده با كمك و همفكري شما خوبان ضعف‌هاي و كمبود‌هاي موجود جبران كنم. از ياد نبريم كه شعرهاي مختومقلي را وايد ريتميك و با آهنگي هجايي خواند نه در اوزان عروضي و قواعد زبان تركمني خواند. كساني كه با زبان تركمني آشنا نيستند در مواجهه با اشعار مختومقلي فكر مي‌كنند كه شعرها وزن ندارند اما بايد دانست كه تركي تركمني نه حروف صدادار در زبان تركمني 18 تا است نه 9 تا . و اين در آذربايجانيزه كردن مشكلاتي را فراهم مي‌آورد.منبع:مختومقلی بلاگفا دات کام *ترجمه‌ی فارسی یکی از شعرهای مختومقلی فراغی. در ترجمه از کتاب گرانسنگ جناب آقای عبدالرحمن دیه‌جی بهره برده‌ام. (فتاح لقب پادشاهی است؛ به‌قولی نادر و به قولی كریم‌خان زند.) فتاح!ایران و توران امروز زیر دستان توو دوران به كام توست ای فتاح!تركمنان آزاد و رها در دشت‌ها می‌زیندبدان و به ناحق خون آنان را مریزامروز شاهی و فردا گدا خواهی شداز ثروت و بخت و مردمت جدا خواهی شدو روزی دیگر جان سپرده و فدا خواهی شدگناهان بسیاری مرتكب می‌شوی ای فتاحمی‌دانم اگر سخنانم به گوش تو رسد سر از تنم جدا خواهی كردو یا بسته و به رودخانه‌ام خواهی انداختمن حق گفتم تو بسیار گناه می‌ورزیتو با جان‌هایی كه می‌ستانی ای فتاحتو آفتاب ایل تركمن را پژمراندی خون‌ها ریخته و سرزمین زیبایم را پر[از خون] كردیسرهای شهیدان را بر سر نیزه‌ها نشاندیبدان كه تخت و دولتت را از یاد خواهی بردانتقام ملت سخت است و اقبالت بدای كه نانمان را به زهر آلودی!گمان مبر كه در امان خواهی ماندتختت درخواهد شكست و بی‌گمان به مرگ یا زندان خواهی رفت ای فتاح!به فرمان تو ایل‌ها تار و مار شدو ظالمانه سیلی به صورت‌ها زدیو با «چهل تازیانه» بر كمرهای باریك كشیدیو سیل را در چشمانمان دریا كردی ای فتاح!از پدر و مادر و برادر‌ها جدایمان كردیاز دست و پاها و محاسن و گیسوانمان را كندیو دهان و زبان و عقل و هوشمان را از ما گرفتیو این جهان زندانی ساختی برایمان ای فتاحجدایمان كردی و یارهامان گریان ماندند فریاد و زاری‌مان با ضرب تازیانه‌ها به‌گوش فلك رساندیمردهامان را بر دارهای برافراشته آویختیو بدان كه جلّادان را از رو بردی ای فتاح!فراغی درد‌ می‌سراید و از درد سوزان است.و فتاح خونخوار، همچنان خون‌نوشان.اگر چه زنده‌ام اما بسان مردگان.اگر توانستی سروده‌ی مرا نیز به‌قتل برسان، ای فتّاح!

منبع: مختومقلی دات بلاگفا دات کام

ایکی یوزلی انسانلار

ایکی یوزلی انسانلار

باردیـــر بعضـــی ایکـــــی یوزلی انسانـــلار

من سنـــگا دوســـت دییـــب گیلســـه اینانـــما

یازار سنــــدن ناچـــه یالان داســــــتانـــــــلار

سنگــــا جاندان یقیــــــن بولســـا اینـــــانمــــا


* * *

آغـلاب ، اینگـراب گیلسه بیــر گون یانینــگا
بیلگیــــن اورار بیر هیلــــه نــــی جانینـــــگا
اییــر دوزینگ حرمــــت ایتمـــــز نانینـــــگا
هوشیــــار توت اوزینــــگی اولســــه اینانمــا


* * *

گیررلــر دوســت بولوب سنینگ پوستینــــگه
کان ایشـــلری چوتلار سنینـــگ قصـــد ینگه
دوزاخ گـــومــرلر سنینــگ، ایاق اسـتینـــــگه
سن بیلــــن آغـــلائیــــب گولســــه اینــانمــــا


* * *

آیتــما سرینــــگ هرناکســـه دوســـت بیلــیب
بیرگـــون گیـــدر یورک بغـــرینـگی دیلیــــب
ایشینــــگی بــیتـــیرر یوزینــــگه گـــولیــــب
دوســـت بولــــوب یانینــگدا غالـــسا اینانمـــا


* * *

نادان دوستــــدان سنـــگا هیــــچ وفا بولمــــاز
غـــره گونده چاغیـــرسانگ یانینــــگا گیلمـــز
وقتـی گیلســـه یوزینگـــی بیــــر پوله آلمــــاز
هوشیــــار بولــــوب دنیانـــی آلســـا اینانمـــا


* * *

"قویاش" ســـن هـــم ایندی غافل غالمــــاغین
تانیمـــان دوست توتوب پشمــــان بولمـــاغین
یوق یره کــلانگــــی درده سـوقــمـــــاغیــــن
یانینـــگدا دوستلیـــق سازین چالســـا اینانمــا

نــــورمحــمـــد قویاش " قاریــزاده"